گنجشک با سختی فراوان روی درخت کلبه ساخته بود .روزها بود که به دنبال جایی مناسب برای زندگی میگشت و حالا موفق شده بود که یک درخت بلند پیدا کند و بر فراز یکی از شاخه هایش لانه بسازد.ناگهان بادی وزید و لانه اش فرو ریخت...با اندوهی فراوان گله بر داشت که خدایا من فقط یک گنجشکم نه آزاری به کسی رسانده بودم و نه گناهی به درگاهت کرده بودم چرا با من چنین کردی؟؟ ندا رسید که ماری در کمین تو بود به باد فرمان دا...دیم که بوزد تا تو طعمه ی مار نشوی..
نتیجه ی اخلاقی هر اتفاق بدی ممکن است از یک اتفاق بدتر جلوگیری کرده باشد
تقدیم به نا امیدان
+نوشته شده در چهارشنبه 27/7/90ساعت 11:29 عصرتوسط رضا تنها | نظرات ( )
|
تقدیم به لویالم - تقدیم به کسایی که از حقیقت فرار میکنن
استادی در شروع کلاس درس لیوانی پر از آب به دست گرفت و آن را بالا برد تا همه ببینند . آنگاه از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چه قدر است ؟
شاگردان هر یک جوابی دادند : 50 گرم ؛ 100گرم, 150 گرم ...
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ؛ نمی دانم وزن آن دقیقا چقدر است . اما چیز دیگری می خواهم از شما بپرسم . اگر من این لیوان آب رو چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد .
استاد پرسید : خب اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ؛ چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگران گفت : دستتان درد می گیرد .
استاد گفت : حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری گفت: دستتان بی حس می شود . عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار می گیرند و مطمئنا" کارتان به بیمارستان خواهد کشید .
استاد گفت : خیلی خوب , ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
استاد گفت : پس چه چیز باعث درد و فشار عضلات می شود ؟ من چه باید بکنم ؟ شاگردان گیچ شدند ؛ یکی از آنها گفت : لیوان رو زمین بگذارید .
استاد گفت : دقیقا" ! مشکلات زندگی هم مثل همین است . اگر آنها را چند دقیقه در ذهن نگه دارید اشکالی ندارد ؛ اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، شما را دردمند خواهند کرد ، اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ؛ فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهمتر آن است که در پایان هر روز آنها را زمین بگذارید . به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید . هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مساله و چالشی برایید !
دوست من یادت باشد که لیوان رو همین امروز زمین بگذاری . زندگی همین است... !
+نوشته شده در سه شنبه 12/7/90ساعت 11:58 صبحتوسط رضا تنها | نظرات ( )
|
خدایا چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی
+نوشته شده در یکشنبه 10/7/90ساعت 3:30 عصرتوسط رضا تنها | نظرات ( )
|
وقتی که از تو حرف میزنم همه فعل هایم ماضی هستند حتی ماضی بعید........... ماضی خیلی خیلی بعید......... کمی نزدیک تر بنشین............ دلم برای یک حال ساده تنگ شده است.............
+نوشته شده در یکشنبه 10/7/90ساعت 3:14 عصرتوسط رضا تنها | نظرات ( )
|
یکی از پر اهمیت ترین چیزها اعداد بزرگ هستند. امروزه ما در همه جا اعداد بزرگ را می بینیم. اعداد بزرگ می توانند خیلی به ما کمک کنند. ما حتی در مغازه ها نیز اعداد بزرگی داریم. ما وقتی از آقای سوپر مارکتی چیزی سوال می کنیم، او جوابمان را با کمک اعداد بزرگ می دهد. ما یک روز با پدرم در خانه نشسته بودیم، یک نفر زنگ خانه مان را زد و یک کاغذ به ما داد که روی آن هم اعداد بزرگ بود. هر خانه ای هم یکی از اعداد بزرگ را رویش دارد. من از پدرم پرسیدم این اعداد بزرگ چیست. ولی او گفت بزرگ می شوی و می فهمی. ولی ما هر چقدر هم بزرگ بشویم، اعداد بزرگ که بزرگتر نمی شوند. زیرا اعداد مثل ما جان ندارند. من این را از پدرم سوال کردم. اما او به من جواب داد که اعداد هم بزرگتر می شوند. گفتم تا چقدر بزرگ می شوند؟ او گفت تمامی ندارد. به او گفتم ما زودتر بزرگ می شویم یا اعداد زودتر بزرگ می شوند. گفت اعداد. من چند روزی است که به خانه خاله ام اینها می روم که با پسرخاله ام بازی فوتبال و پلی استیشن کنم. در آنجا روزنامه می باشد. من هر وقت روزنامه را نگاه می کنم که بخانم رویش اعداد خیلی بزرگی نوشته است. مثلا یک بار یک سه بود و دوازده تا نقطه جلوی آن بود. و خیلی بزرگ بود.
پس نتیجه می گیریم که اعداد بزرگ در همه جا به درد ما می خورد و در خواندن روزنامه ها نیز به ما کمک می کند.
این بود انشای من
+نوشته شده در شنبه 9/7/90ساعت 12:57 عصرتوسط رضا تنها | نظرات ( )
|
یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.
روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد.
بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد.
روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک زخم شفاهی است. دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند..»
لطفاً اگر من در گذشته در دیوار شما حفره ای ایجاد کرده ام مرا ببخشید.
« پشت سرمن قدم برندار، چون ممکن است راه رو خوبی نباشم، قبل ازمن نیز قدم برندار، ممکن است من پیرو خوبی نباشم، همراه من قدم بردار و دوست خوبی برای من باش.»
+نوشته شده در جمعه 8/7/90ساعت 7:8 عصرتوسط رضا تنها | نظرات ( )
|