سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
رضا تنها - ترانه ی زندگیم (Loyal)

ترانه ی زندگیم (Loyal)

   1   2   3   4   5   >>   >


باور کنم یا نکنم امروز دیگه مال منی


عروس خونه ی دلم تعبیر صد فال منی


باور کنم دستای تو محرم دستای منه


بودن تو همیشگی خورشید دنیای منه


تو شب صدای پات میاد دنیامو آروم میکنه


نگاه گرم و عاشقت همیشه جادوم میکنه


صدای آشنات میاد وقتی که محتاج توام


تو اوج احساسی و من عاشق با تو بودنم


باور کنم نم نم عشق از پشت پلکام میریزه


قلبم دیگه جا نداره دو چشمم از عشق لبریزه


باور کنم یا نکنم نگات پره نوازشه


با مرد عاشقت بمون از تو همین یه خواهشه


 


+نوشته شده در شنبه 23/2/91ساعت 3:15 عصرتوسط رضا تنها | نظرات ( ) |

 


تو آنقدر مهربانی که مهربانتر از تو ندیده ام
طعم شیرین عشق را تنها با تو چشیده ام
از آن لحظه که تو آمدی تنها این را از قلبم شنیده ام
دوستت دارم
نقاشی خودم را در کنار تو بر روی دیوار اتاقم کشیده ام
همه می گویند تو دیوانه ای ، نمیدانند برای داشتن تو چه سختی ها کشیده ام
تو باور کن که من برای داشتن عشق پاکی مثل تو لحظه ها را با خدای خویش بوده ام ، تا تو را به من بدهد که اینگونه عاشقت شوم ، اینگونه اسیر آن دل مهربانت شوم
تو آنقدر خوبی ، که بهتر از تو ندیده ام ، ای باوفا ، وفادارتر از تو ندیده ام
ای سرچشمه ی روشنی ها ، دستم را بگیر تا حس کنم که تو را دارم
تا باور کنم که عشقی ماندگار مثل تو را دارم
که من که جز تو کسی را ندارم ، قلبم ، احساسم ، وجودم مال تو است ، این حرف آخر من است ، همیشه با تو بودن را میخواهم  .
 نه! یک لحظه نیز فکر نمیکنم که تو نیستی ، من تنها هستم و تو در کنارم نیستی ، نه ! نمیخواهم حتی یک لحظه نیز ، به آن لحظه ی تلخ بیاندیشم.
ببین که قلبم از آن روز که تو آمدی ، چه حالی دارد ، تو که در قلب منی ببین چه هوایی دارد ، به چشمانم نگاه کن و ببین چه دنیایی دارد ، بیا در آغوشم و حس کن که وجودم چه التهابی دارد
قلبم چه تپشی دارد ، وای که خودم نیز نمیدانم چه حالی دارم
میدانم تو نیز حال مرا داری ، اما هنوز هم باور نداری که چه جایگاهی در قلبم داری
تو که در قلب منی ، میفهمی که چرا اینگونه قلبم میتپد
چون بدجور عاشقتم      


5 سال گذشت و یک لحظه از عشق تو تو وجودم کم نشد ... عزیزم تو این سالها خیلی سختی ها کشیدیم ... خیلی از آرزوهامون پرپر شدن ... خیلی اذیتت کردم و تو تحملم کردی ... نوزدهم اردیبهشت ماه روزی بود که با نیمه ی گم شدم آشنا شدم ... روزی بود که چراغ عشق تو وجودم روشن شد ... دوستت دارم با تمام وجود ... به امید تداوم روزهای خوب باهم بودنمون در کنار هم و در زیر یک سقف ...


 


کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود 


در کنار هم ، با هم ، میساختیم رویای شیرینی که همیشه در سر داشتیم 


تو میگفتی از آرزوهایت ، من مینشستم به پای حرفهایت


حس همیشگی من ، همان احساس قلبی تو است


لحظه های ناب من در اعماق قلب مهربان تو است


ساده تر مینویسم ، ساده تر حرف دلم را به تو میگویم


تا لحظه هایمان نیز صاف و ساده بگذرد


بیش از هر چیز بودنت مرا آرام میکند،  


وقتی نگاهم میکنی چشمهایت مرا خوشحال میکند


کاش میشد زندگی همیشه اینگونه بود، نه درد دوری ، نه بی قراری و انتظار


هر زمان نیستی در کنارم، به شنیدن صدایت نیز قانعم،


اگر روزی نشنوم صدای گرمت را،احساس بودنت در قلبم همیشه می تابد


می تابد و لحظه هایم را گرم میکند، گاهی دستانم هوس موهای نرمت را میکند


تا تو را نوازش کنم ، تا از قلبت خواهش کنم ، که همیشه با من بماند


بماند و بخواند آواز همیشه ماندن را


کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود


کاش میشد در کنار هم ، با هم ،به سادگی میگذشتیم از پلهای انتظار...


من و تو با هم یکی شده ایم ، من و تو دو عاشقی شده ایم


که به زندگی خواهیم گفت همیشه با همیم


 


+نوشته شده در سه شنبه 19/2/91ساعت 10:22 صبحتوسط رضا تنها | نظرات ( ) |


وقتی تو مال منی ، وقتی در لحظه های دلتنگی در کنارمی ،


دیگر چه آرزویی داشته باشم از خدا


وقتی عاشقانه مرا میخواهی ،


همیشه و همه جا هوای مرا داری ، دیگر چه  بخواهم از این دنیا


من در این دنیا هستم و تو در کنارم ،


اینهمه عشق است در برابر چشمانم...


وقتی  گلی مثل تو در باغچه دلم شکفته ،


یک گلستان است که در دلم نهفته


و اینجاست که عطر حضورت همان هوای نفسهای من است ،


و با این نفسهاست که عاشق مانده ام ،


تو مال منی و من از همه کس بی نیاز مانده ام


وقتی در لحظه های خواستنت تو را در کنار خودم دارم ،


چرا به دنبال تو بیایم ، تویی که همیشه در قلبمی و میتپی برای عشقمان


تو در خانه عشقمی و من تکیه گاهت ، عشق من خیلی میخواهمت...


 این تو بودی که به من عشق دادی ، نفس دادی ،


این تو بودی که معنای زندگی را به من یاد دادی


این تو بودی که محبتهایت مرا عاشق کرد ،


مهربانی هایت مرا اسیر دلت کرد...


این تو بودی که مرا به اوج بردی ،


دستانم گرفتی و مرا تا آنجا که هر دویمان آرزو داشتیم بردی


وقتی یکی مثل تو را دارم ، چرا باید از غم و غصه بنالم،


همیشه شاد میمانم و آواز عاشقی را میخوانم


من از دنیا گذشتم به خاطر تو ، تو از دنیای خودت گذشتی به خاطر من ،


ما هر دو از همه چیز گذشتیم تا رسیدیم به هم ،


و میگذریم تا برسیم به قله عشق با هم...


با هم در کنار هم ، مثل همیشه ، همیشه عاشق هم!  


 


+نوشته شده در سه شنبه 19/2/91ساعت 10:12 صبحتوسط رضا تنها | نظرات ( ) |


علاقم به تو خیلی بیشتر شده / حالا روزگارم قشنگتر شده


ازون وقت که تو بامنی، حاله من / میبینی خودت ، خیلی بهتر شده


علاقم به تو خیلی بیشتر شده / میدونم نمیتونی درکم کنی


ولی اینو یادت نره، عشق من / میمیرم اگه روزی ترکم کنی


میخوام لحظه لحظه به تو فکر کنم / نمیخوام کسی سده راهم بشه


نمیخوام کسی جز تو پیشم بیاد / به جز تو کسی ، تکیه گاهم بشه


میخوام لحظه لحظه ،به تو فکر کنم / نمیخوام کسی سده راهم بشه


نمیخوام کسی جز تو پیشم بیاد / به جز تو، کسی تکیه گاهم بشه


منم که میمیرم برای چشات / منم که میمیرم واسه خنده هات


میخوام بیشتر از این هم عاشق بشم / کمک کن بتونم بمونم باهات


علاقم به تو خیلی بیشتر شده / حالا روزگارم قشنگتر شده


علاقم به تو خیلی بیشتر شده / حالا روزگارم قشنگتر شده


ازون وقت که تو بامنی، حاله من / میبینی خودت ، خیلی بهتر شده


علاقم به تو خیلی بیشتر شده


علاقم به تو خیلی بیشتر شده


+نوشته شده در شنبه 9/2/91ساعت 9:48 صبحتوسط رضا تنها | نظرات ( ) |


گریه کن به حال قلبم گریه کن که رو به مرگم


 گریه کن به حال من که بعد تو سلطان دردم


 گفتی یک روز برمیگردم که دور چشــــــــات بگردم


به خدا به صبر ایوب طعنه زد کاسه ی صبرم


من همون سلطان دردم که به انزوا رسیدم


نه فقط از تو و چشمات خیری از دنیـــا ندیدم


حلالت کردم که شاید چشم تو عشقو ببینه


که شاید اشک خجالت روی گونه هات بشینه


 تو همون بغض گلومی که گرفتو وا نمیشه


 به خدا اینهمه غصه توی سینم جانمیشه


 گریه کن به حال قلبم گریه کن که رو به مرگم


تو که پروانه نبودی من هنوز همون یه شمعم  


شادی رو ازم گرفتی که حالا سلطان دردم       


اینقدر دور شدی از من که پیشت بر نمیگردم


بعد تو مثل جنازه بی تابوت روی زمینم


+نوشته شده در پنج شنبه 31/1/91ساعت 3:51 عصرتوسط رضا تنها | نظرات ( ) |

حجت الاسلام والمسلمین قرائتی در سلسله جلسات درسهایی از قرآن با عنوان «شیوه‌های تعلیم و تربیت» در قسمتی از صحبت‌های خود گفت: به خانم می‌گوییم: فُکلت بیرون است، گناه است. تو بنده‌ خدا هستی، به شکرانه‌ اینکه خدا به تو نعمت داده، زیبا آفریده، این زیبایی را برای شوهرت بگذار. تو قیمتی هستی.

دختر قیمتی می‌گوید: نمی‌گذارم کسی از من لذت ببرد. مگر اینکه خرجی مرا بدهد. خانه، ماشین، تلفن، همه امکانات را هرکس خرجی مرا داد به من هم نگاه کند.

این می‌گوید: نه من آرایش می‌کنم، جوان‌ها مرا مفت ببینید. خودش را حراج می‌کند. خودت را حراج نکن تو ارزش داری. خانمی که خودش را آرایش کرده و نشان می‌دهد، چرا خودت را حراج می‌کنی، تو حیف هستی. هرکس همه‌ زندگی تو را تأمین کرد، حق دارد به تو نگاه کند. نه هرکس مفت کنار خیابان با یک بستنی، با یک لبخند، با یک تلفن و اسم ام اس، تو گران هستی، چرا خودت را حراج کردی؟ این مویت پیدا نباشد.

آقای قرائتی حالا این دو تا تار مو را گیر نده. خیلی‌ها گناهان بزرگتر کردند. می‌گوید: این چیزی نیست. اینکه می‌گویی: چیزی نیست دیگر خدا نمی‌بخشد. ببین اگر من یک سنگی، از این سنگ‌های کوچک که به نان سنگک چسبیده، اگر من یک سنگ کوچک بزنم در سر شما، بگویی: آخ! بگویم: چیزی نیست. بگویم: چیزی نیست، شما بیشتر عصبانی می‌شوی. اما اگر یک سنگ یک کیلویی از دست من افتاد خورد روی پای شما، پای شما خونی شد، بگویم: ببخشید، می‌بخشی. یک کیلو را می‌بخشی، یک مثقال را نمی‌بخشید. چون یک مثقال را می‌گویم: چیزی نیست.

شما مبلغ سنگینی بدهکار باشید. بروید نزد بستانکار بگویید: آقا من یک مقدار به شما بدهکار هستم، فعلاً ندارم. انشاءالله بعداً می‌دهم. می‌گوید: خیلی خوب باشد. اما اگر یک مبلغ کمی بدهکار هستی، حالا چه خبر است، چیزی نیست! طرف از این بیشتر ناراحت می‌شود. شما بگو چیزی هست، ندارم بدهم. قابل اغماض است. اما بگویی: چیزی نیست آدم لجش می‌گیرد.

یک شاگرد سر کلاس نیاید، عذرخواهی کند. آدم او را می‌بخشد. اما یک شاگرد سر کلاس بیاید هی به معلم چنین کند. معلم بگوید: گوش بده. آخر چیزی نیست! خود شما چه حالی می‌شوید که کار کوچک را آدم بگوید چیزی نیست؟

حالا دو تا مو که چیزی نیست. حالا اینها که... حالا یک شب که شب عروسی، بگذار اینها... حرف نماز را نزن. عروس آرایش کرده حالا وضو بگیرد، کلی لاک به دست‌هایش زده است. حالا یک شب که صد شب نمی‌شود. حالا نمازت را بعد بخوان. اینکه آدم بگوید: حالا شب عروسی است، حالا مهمانی است، حالا... گناهی که آدم انجام بدهد، بگوید: این چیزی نیست. خدا این را نمی‌بخشد. میکروب چیزی نیست، کوچولو است ولی یک آدم را از پا درمی‌آورد. پوست خیار چیزی نیست، ولی یک وزنه بردار حرفه‌ای را ممکن است ویلچری‌اش کند.

وی در قسمتی دیگر از صحبت هایش بیان کرد:سر کلاس باید رنگ معلم شاد باشد. چادر سیاه برای خیابان، چه گناهی کرده یک دختر می‌خواهد یک چیزی یاد بگیرد، هفت ساعت سیاه نگاه کند. تخته سیاه را هم سفید کردند، وایت بردش کردند، سبزش کردند، لباس مشکی برای خیابان خوب است. البته نه شادی که چشمک بزند. شاد آرام، شاد دلنواز، رنگ مشکی خوب نیست. رنگ قرمز هم خوب نیست. روایت داریم.

حضرت دید یک قافله‌ای جاجیمی که روی شتر انداختند، پارچه‌ای که روی شتر انداختند، قرمز است. فرمود: این پارچه‌ی قرمز را انداختید روی شتر، سوار می‌شوید نگاهتان به این قرمز می‌افتد و برای چشمتان بد است. بردارید. چنان دویدند که شترها رم کردند. رنگ قرمز خوب نیست. رنگ باید رنگ شاد باشد.

همچنین قرانئی درباره روش های تعلیم و تربیت و بهره‌گیری از خنده و شادی در امر آموزش ادامه داد: در کلاس باید استفاده از خنده باشد. شرایط بدنی و طبی و بهداشتی را در نظر بگیرید. می‌خواهد بخندد، خوب بگذار بخندد. نخند! این هم بدتر می‌کند. خوب وقتی خنده‌اش گرفته بگذار بخندد. جلوی فطرت را نگیرید. الآن خنده‌اش گرفته.

ما یکجایی بودیم هروقت می‌خواستیم بخندیم این مربی ما می‌گفت: آقا شما یک ربع دیگر بخند. خوب یک ربع دیگر خنده‌ام نمی‌گیرد. (خنده حضار) اینکه دست خودم نیست.


+نوشته شده در پنج شنبه 31/1/91ساعت 10:20 صبحتوسط رضا تنها | نظرات ( ) |



نامه یک جوان محضر علامه طباطبائی


بسم الله الرحمن الرحیم




محضر مبارک نخبه الفلاسفه آیه الله العظمی جناب آقای طباطبائی ادام الله عمرکم ماشاءالله


 سلام علیکم و رحمة الله و برکاته.




کوتاه سخن آنکه جوانی هستم 22 ساله، ...چنین تشخیص می دهم که تنها ممکن است شما باشید که به این سؤال من پاسخ دهید. در محیط و شرایطی که زندگی می کنم، هوای نفس و آمال و آرزوها بر من تسلط فراوانی دارند و مرا اسیر خود ساخته‌اند و سبب آن شده‌اند که مرا از حرکت به سوی الله، و حرکت در مسیر استعداد خود بازداشته و می‌دارند. درخواستی که از شما دارم، برای من بفرمایید بدانم به چه اعمالی دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و این طلسم شوم را که همگان گرفتار آنند بشکنم و سعادت بر من حکومت کند؟




یادآور می شوم نصیحت نمی خواهم و اِلّا دیگران ادعای نصحیت فراوان دارند. دستورات عملی برای پیروزی لازم دارم. همان گونه که شما در تحصیلات خود در نجف پیش استاد فلسفه داشتید، همان شخصی که تسلط به فلسفه اشراق داشت. (مسموع است).




باز هم خاطرنشان می سازم که نویسنده با خود فکر می کند که شفاهاً موفق به پاسخ این سؤال نمی شود. وانگهی شرم دارم که بیهوده وقت گرانمایه شما را بگیرم. لذا تقاضا دارم پدرانه چنانچه صلاح می دانید و بر این موضوع میتوانید اصالتی قائل شوید مرا کمک کنید. در صورت منفی بودن، به فکر ناقص من لبخند نزنید و مخفیانه نامه را پاره کنید و مرا نیز به حال خود واگذارید. متشکرم


 امضا 1355/10/23






پاسخ علامه طباطبائی به نامه ایشان:




بسم الله الرحمن الرحیم


 السلام علیکم


 برای موفق شدن و رسیدن به منظوری که در پشت ورقه مرقوم داشته اید لازم است همتی برآورده، توبه ای نموده، به مراقبه و محاسبه پردازید. به این نحو که هر روز که طرف صبح از خواب بیدار می شوید قصد جدی کنید که در هر عملی که پیش آید، رضای خدا - عز اسمه - را مراعات خواهم کرد. آن وقت در سر هر کاری که می خواهید انجام دهید، نفع آخرت را منظور خواهید داشت، به طوری که اگر نفع اخروی نداشته باشد انجام نخواهید داد، هر چه باشد. همین حال را تا شب، وقت خواب ادامه خواهید داد و وقت خواب، چهار پنج دقیقه ای در کارهایی که روز انجام داده اید فکر کرده، یکی یکی از نظر خواهید گذرانید. هر کدام مطابق رضای خدا انجام یافته شکری بکنید و هر کدام تخلف شده استغفاری بکنید. این رویّه را هر روز ادامه دهید. این روش اگر چه در بادی حال سخت و در ذائقه نفس تلخ می باشد ولی کلید نجات و رستگاری است و هر شب پیش از خواب اگر توانستید سور مسبحات یعنی سوره حدید و حشر و صف و جمعه و تغابن را بخوانید و اگر نتوانستید تنها سوره حشر را بخوانید و پس از بیست روز از حال اشتغال، حالات خود را برای بنده در نامه بنویسید. ان شاء الله موفق خواهید بود. والسلام علیکم.


 محمد حسین طباطبایی


+نوشته شده در شنبه 26/1/91ساعت 8:27 عصرتوسط رضا تنها | نظرات ( ) |

تو چشم من نگاه نکن / دنبال اشک من نگرد
چشمای اینه قبل من / تنهاییامو گریه کرد
بی خودی حالمو نپرس / چیزی نمی فهمی ازم
اشکاتو خرج من نکن / ما که نمی رسیم به هم

تو هم به اندازه ی من .... تو فکر فصل اخری
فقط بدون جون منو داری به همرات می بری

تو چشم من نگاه نکن / که شهر غم شهر چشام
دنیای تو مال خودت / تنهام بزار با غصه هام
آخ که چه اسون برات / گذشتن از هر چی که بود
آدما یادتون میره / مثل قدیما خیلی زود


دارن به دنبالم میان / تموم خاطرات من
می دونی به تو می میرم / تیر خلاصو تو بزن
یه آرزو تو قلبمه / می خوام که اینو بودنی
مثل دل عاشق من / قلب کسی رو نشکونی
وقتی نمونده واسه ما / حتی واسه خدافظی
برو منو تنهام بزار / با این گل های کاغذی

وقتی نمونده واسه ما / حتی واسه خدافظی
برو منو تنهام بزار / با این گل های کاغذی

تو هم به اندازه ی من ... تو فکر فصل اخری
فقط بدون جون منو داری به همرات می بری


+نوشته شده در سه شنبه 15/1/91ساعت 9:1 صبحتوسط رضا تنها | نظرات ( ) |

تقدیم به ... تو


 


نه هوای تازه و نه لباس نو می خوام  / هفت سین من تویی،من فقط تو رو می خوام



دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمی خواد / کاش یکی ما دو تا رو با هم آشتی می داد

شب عیدی آسمون وقتی که می باره
  / بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره


ببین امشب قلبم مثل آیینه روشنه / آیینه ی زلال من دیدنت عید منه

سال نو یعنی تو،وقتی از در تو میای
/ نذر کردم امشب،سفره چیدم که بیای

سال نو یعنی تو،وقتی از در تو میای
/ نذر کردم امشب،سفره چیدم که بیای

شب عیدی آسمون وقتی که می باره
/ بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره

ببین امشب قلبم مثل آیینه روشنه
/ آیینه ی زلال من دیدنت عید منه

شادی از تقویمم بی تو رفت و بر نگشت
/ انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت

شادی از تقویمم بی تو رفت و بر نگشت
/ انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت


+نوشته شده در دوشنبه 14/1/91ساعت 11:30 صبحتوسط رضا تنها | نظرات ( ) |

کنارت هستند ....


تا کی؟


تا وقتی که به تو احتیاج دارند..


از پیشت میروند یکروز..


کدام روز ؟


وقتی کسی جایت آمد ..


دوستت دارند ..


تا چه موقع؟


تا موقعی که کس دیگری را برای دوست داشتن پیدا کنند ..


میگویند عاشقت هستند ..


برای همیشه ..!


نه ....


فقط تا وقتی که نوبت بازی با تو تمام بشود ..


و این است بازی باهم بودن!!


+نوشته شده در دوشنبه 14/1/91ساعت 8:44 صبحتوسط رضا تنها | نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >